صفحه اصلي | عناوين مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ 


هر روز فايل هاي صوتي تکنولوژي فکر را به صورت آنلاين گوش دهيد .: به پايگاه اطلاع رساني کنکور خوش آمديد :.
به وب سایت مشاوره ای تک کنکور خوش آمدید
[ شنبه هفتم بهمن 1391 ] 
[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] 
نرم افزار مفید و کاربردی برای کنکوری های عزیز

 

ویژگی های این نرم افزار :

  • درصد دورس مختلف در تمای رشته ها
  • رشته و دانشگاه قبول شده
  • این نرم افزار بیان می کنه که آخرین فرد قبولی در این دانشگاه چنده
  • جستجوی رتبه مورد نظر و دادن درصد ها و جزییات
  • جستجوی رشته و دانشگاه مورد نظر

 

این نرم افزار بر اساس نتایج  کنکور ۹۰ و ۸۹ تهیه شده است.



دانلود کنید


برچسب‌ها: تخمین رتبه, نرم افزار تخمین رتبه, تخمین کنکور, کنکور90
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] 
برای اینکه بتوانید در ادبیات درصد خوبی بدست بیارید باید چند بخش مهم از ادبیات رو خوب بخونید..

اولین بخش قرابیت معنایی هست که 9 سوال رو به خودش اختصاص می میده
دومین بخش ، بخش لغت و املا هست که 4 سوال توی کنکور دارد و بخش سوم تاریخ ادبیاته که 3 سوال ثابت تو کنکور داره.

روش خوندن این بخش ها :

قرابت :
برای اینکه بتونیم 9 سوال قرابت رو رو هوا بزنیم باید تمام بیت های مهم کتاب ادبیات های کنکور رو بلد باشیم یعنی چی ؟ یعنی اینکه اگه هر بیتی رو خوندیم بفهمیم منظورش به زبان خودمانی چیه ، سعی کنید از این به بعد برای تقویت قرابتون این کارو کنید از خود بپرسید این بیت چی می خواد بگه ؟
چون الان دیگه در دوران عید هستیم بهترین کار اینه که برین یه کتابی که تمام قرابت های سال دوم و سوم و پیش رو جمع کرده بگیرید و اونا رو شروع کنید به خوندن این بیت ها . و بعد از این کار شروع کنید به زدن تست های قرابت رشته هنر ،زبان و تجربی .


تاریخ ادبیات :



تاریخ ادبیات 3 سوال داره که 2 تاشو رو هوا میشه زد یعنی اگه یه نگاهی به تاریخ ادبیات انداخته باشی و یه کم باهوش باشی با رد گزینه می شه . می مونه اون یکی از سوال که اونم جدیدا یا جای خالی میدن یا مثلا وارد جزییات میشن مثلا میگن آثار نثر جامی یا ....

املا:

برای املا هم فقط میتونم کتاب املا خیلی سبز تو توصیه کنم . خودم این کتاب رو کار کردم واقعا فوق العاده هست . نه از نظر محتوا محتواش که همون کتاب ادبیاته از نظر ترتیب و مرتب بودن باعث میشه خیلی خوب یاد بگیریم .


برچسب‌ها: ادبیات کنکور, درصد بالا در ادبیات, مشاوره کنکور, خواندن ادبیات
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] 

این مطلب را برای تو می نویسم ; تویی که با یه دنیا برنامه نتونستی کار مهمی انجام بدی . اصلا چرا تعارف کنیم !

همه اون کار ها که گذاشته بودی تا الان انجام بدی ،رو دستت مونده و از دست خودت عصبانی هستی . خب!
منم روی سخنم با توست دوست عزیز
توی زندگی از این گرفتاری ها هم قبلا داشتی بعدا هم خواهی داشت ولی به هر حال باید ادامه داد ناامید مشو!

هنوز فرصت داری. چه خوبه که از خودت لجت بگیره!  این انگیزه مهمیه
به اونایی فکر نکن که خیلی خوب از این فرصت استفاده کردن . به زمانی که تلف کردی فکر نکن . اصلا به گذشته فکر نکن وقتی افسوس گذشته رو می خوری داری فرصت مهم و ارزشمند حال رو هم می سوزونی .

از گذشته فقط پند بگیر . قدر حال را بدون .

فرصت مهم تر دوران جمع بندی پیش روست .  به خودت قول بده این فرصت باقی مانده را با ما همراه باشی.

طرح برنامه ریزی و جمع بندی کنکور 91

برچسب‌ها: کنکور, کنکور 91, مشاوره کنکور, تک کنکور
[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] 

خوب چی بگم … اصلا نمیدونم از کجا بخوام شروع کنم ولی باید بگم … باید بگم چون دیگه نمی تونم تو خودم نگه دارم … ولش کن چرا این حرفارو میخوای بگی … ولش کن … تو آدم بشو نستی . خدا چی بگم .. چی کار کنم … بازم شد یه غروب جمعه بازم اون غم همیشکی … یادمه اوایل خیلی ذوق و شوق داشتم وقتی جمعه میشد به خیال خودم فکر میکردم شنبه ، آره شنبه اول هفته بالاخره فردا میاد … ولی الان چی …یادش بخیر گفتم که از آزمون اول قلم میرم و ثبت نام میکنم و باهاش میخونم و ال و بل و ….بیچاره بابام هم حرفی نزد .. گفت اگه فک میکنی لازمه من حرفی ندارم … الان چه جوری تو چشمام نگاه کنم … آخه دیگه سنی ازش رفته … خودم هم میدونم که بعد از بازنشستگی دیگه اون شغل سنگین رو انتخاب نمی کرد … همش به خاطر من بود … بنده خدا دلش خوشه داره برای من خرفت شرایط فراهم میکنه که درس بخونم …. خاک بر سرت … با بابات هم رو راست نبودی … بیچاره چقدر جلوم شرمنده شد وقتی اول سال خرج و دخل کلاس کنکورهای بچه های مردم رو بهش گفتم و ازش بازخواست کردم که چرا منو از اول نفرستاده غیرانتفاعی توپ . ولی داشت چک و قرارداد خرج و دخل کلاس کنکور و آزمون را میداد و امضا میکرد ، دقیقا میشد از چهره اش خوند که چقدر استرس پاس کردن اونا رو داره . بالاخره نمیگم وضعمون خیلی بده ولی خوب پول تو خونه ما از اولش با حساب و کتاب اومده . دیگه خسته شدم این پارک هم شده برام مرور جمعه های یه هفته در میون که از ۷ از خونه میزنم بیرون و دم ظهر برمیگردم … مث مترسک … آره مثلا باید میرفتم آزمون میدادم …دیگه روم نمیشه اونجا هم برم .. آخه چی شد … چی شد به من ؟ دیگه از مرورش هم خسته شدم خیر سرم اون همه ادا و افه اومدم که من دانشگاه آزاد برو نیستم و جنمش رو دارم و میخونم واسه دولتی … الان فکر میکنم که همون آزاد هم اگه ازم امتحان بگیرن هیچی نمیشم …بدتر از همه اینه که وقتی اون خواهر کوچکترم ازم یه سوال درپیت حتی اول ، دوم دبیرستان هم میپرسه به خیال خودش چون من کنکوری ام و دیگه الان اینا رو فوت آبم … اولش نمیتونم حلش کنم … به قول خودمون لازمه یه تقلب به درسنامه اش بزنم. برام تکراری شد روزها و هفته ها … دیگه کارم از امروز و فردا کردن و شنبه کردن ها و … گذشته … من انگار محکوم شدم به فنا ….آخه چند سال باید عقب بمونم … چقدر باید به خودم و خدا قول بدم و بازم دست دست کنم … از خودم متنفرم … دیگه بدم میاد ولی این غرور لعنتی و ترس اجازه نمیده بیام و جلوی بابام و مامانم بگم … ” منو میبینی … میبینی پشت کنکور موندم … آره هیچی نشدم … هیچی … همون پارسالشم بهونه آوردم که کنکور اتفاقی خراب شد ….” دیگه … کلاس کنکور کارم شده چاپ کردن از رو تخته وایت برد و هیچی نمی فهمم … آخه خودم میدونم که چیزی از قبلش نخوندم … سر آزمون ها هم فقط تو فکر تقلب و اینکه چشمای دزدم یه لحظه بره رو پاسخنامه کناری و از روش چند تایی رو شکار کنم … امتحانات دی ماه هم که نگو … از الان تو افسردگی پاس کردن فیزیک هستم . البته تابلو هست که معدله زیر ۱۶ هست ولی خوب بازم برای اون بیچاره ها گفتم که مامان من من دارم واسه کنکور میخونم و معدل چهارم مهم نیست و حتی شاگرد اولمون هم کم شده … خیلی برام سنگینه وقتی پسر خاله و عمه میپرسن که خسته نباشی … چه خبر از کنکور … داری کور میشی انقدر که درس میخونی و منم با فراموشی مدرن خودم و با یه لبخند تصنعی میگم بله … قسمت بدش اینه که که میگن ایشالا امسال تهرانی دیگه …. نه دیگه هیچ جوری امیدی نیست …این همه کتاب و …. تازه فک میکردم میتونم واسه هر درس همش رو بخونم و کار کنم … خیر سرم …ولی الان فقط باید یه دستمال بردارم و برم تار عنکبوت هاش رو پاک کنم . تازه یه چیز جالب بین خودمون باشه با این همه فلاکت چه شخصیت نارسیستی ( خود شیفتگی ) هم دارم . خودت هم میدونی هیچی نیستی … هیچی … الان همش فکر و خواب و خیال هست . انقدر سستی ها درم ریشته دونده که رفتم به سمت مسکن ها … هم مسکن های جسمی و هم روحی . دلم میخواد گریه کنم که چرا ولی میدونم که هیچ چیز تغییر نمیکنه و درست نمیشه .. همون جور که از اول سال تا حالا هیچی تغییر نکرد . دیگه یه جورایی برام همه چیز محرز شده که این روزها هم میاد و میره و تموم میشه . همون جوری که روزها و هفته های و ماه های تقویم رو دیوار اومد و رفت و چیزی نشد . چقدر امید داشتم به اینکه این آرمون رفت ولی میشیم و درست و حسابی واسه آزمون بعدی میخونم و از این به بعد …. چی بگم که قهرمان جام حذفی هم میخواد ماه دیگه معلوم بشه و جام جهانی والیبال و وزنه برداری و مهر و محرم و شب یلدا و … هم گذشت ؛ ولی من هنوز تو مرحله مقدماتی خودم موندم . یه روزایی آزمون نمیدادم و میگفتم تابستون بیشتر از آزمون میخونم و پیش میرم ولی آخرش دیدم هیچی …حتی کار بجایی رسید که گفتم تو خونه بمونم و فردا جمعه آزمون ندم … چرا ؟ چون فکر میکردم که برم چون ترازم بد میشه .. حالم گرفته میشه … کم کم این تبدیل شد به اینکه نمی رفتم … چون اصلا چیزی بلد نبودم که برم و ازش تستی جواب بدم و وقتم گرفته میشد … خودمونیم چه دم از وقت هم میزدم انگار تو اون چهار ، پنج ساعت اگه خونه بودم میشستم و درس می خوندم …حالا هم که حوزه آزمون های من از اون مدرسه و میز و نیمکت هاش شده چرخیدن تو پارک و قدم زدن تو خیابون ها و بعضی وقت ها اگه جور بشه آوردن بهونه های من در آوردی واسه ی مامان و البته بیشتر بابا که خوب اگه یادش باشه پیگیریش بیشتره ، ولی خوب تو همین آشوب درونی که دیگه از اسم کنکور هم بیذار شدم و برام استرس و عذاب میاره نمیدونم چرا نفر اول رفتن دفترچه رو گرفتم و ثبت نام کردم … خودمونیم تو ثبت نام دیگه استاد شدم … بالاخره بار اولم نیست . تو همین آشوب های درونی که دیگه وقتی میرم سمت کتاب فروشی و یه گشتی اونجا میزنم از اینکه چند تا کنکوری ( از اونایی که سرشون به تنشون می ارزه ) میبینم افسوس میخورم …. بیلبوردهای سطح شهرم که دیگه نگو ….”ثبت نام آغاز شد …. کنکور های ۹۱ برای شما برنامه ویژه ای داریم ” تو همین حین شاید بدترین و عذاب آورترین چیز این باشه که بیام و ببینم یه عده ای البته با تلاش دلشون به کنکور خوش هست و دارن میخونند …. ولی من … نمیدونم …. بازم نمیدونم و بازم بخدا گیج گیج گیج شدم . عین یه مرده متحرک … بدتر از همه مطالب افشار هست وقتی بیای و ببینی که یه پست گذاشته تو وب او …… چند ماه پیش و دیگه نگفته چی به چی هست و کی به کی هست …. اونم دلش خوشه و حال منو نمی فهمه … بخدا هیشکی حال منو نمی فهمه … دیگه سرچ کردن این جمله تو اینترنت “کنکور” برام اعصاب خرد کنی شده چه برسه رفتن و دیدن درصدهای نجومی رتبه دارهای آزمون ها تو سایت … حتی یه زمانی هم که برنامه حضرات مشاوران تلویزیونی رو تماشا می کردم … مث فرصت برابر … الان دیگه نمی تونم برم طرفشون چون بغضم میگیره و از اون بدتر اینکه بخوام منت این و اون رو بکشم و برای سوال ماه های پیش و ماه و پیش و هفته پیش و شاید خدایی نکرده ماه آینده که ” آیا اگه از الان بخونم میشه ؟ ” به فلان مشاور اسمس بدم و اونم یا جواب نده مثل همیشه و یا فوقش بگه نه و منو دیوونه تر کنه . نمیدونم چرا همه دنیا در حال حرکت هست و من … یه روز نشد اتوبوس شرکت واحد از راه مدرسه تا خونه سوار بشم و به کنکور فکر نکنم …. راه خونه برام یاد آور خیلی از غم و غصه هایی هست که با خودم مرور کردم تااز خونه بزنم بیرون …. آره بزنم بیرون چون دیگه تحمل دیدن چیزی رو ندارم …فکرش رو بکن من کیم …. میدونی من کیم …. صفر ساعت مطالعه اونم برای مدت ها حاصل عمر منه تو چند وقت … تا حالا بهش فکر نکردم ولی شاید افسرده شدم و خبر ندارم …خدایا کمکم کن !!!!

ولی واستا … یکم صبر کن ، فکر کنم دارم یه چیزی می بینم …. بذار دقت کنم …مگه نشونه زمستون و پاییز خشک شدن برگ درخت ها و ریختن اونا نیست ؟ انگار دارم یه چیز سبزی لا به لای برگ ها میبینم. آره درست روی شاخه های همون درخت چنار .. مث اینکه یه برگ سبز وجود داره … همون درختی که هر روز حداقل یکبار از کنارش رد میشم . این یعنی چی ؟ این چی میتونه باشه ؟ خوب امید به زندگی اون برگ سبز تنها رو درخت چیه ؟ مث اینکه اونم مثل من جا مونده … از همه برگهای دیگه و چندماهی میشه که عقبه … ولی واقعا الان قشنگ هست و خودنمایی میکنه … شاید بشه همین تمایزش رو دوست داشت … اینکه اون برگ اصلا نمیبینه که دور و اطراف کسی نیست و همه رفتن و تنهاست …یاد حرف اون مشاور “افشار” افتادم که میگفت : کسی تو بازی زندگی موفق میشه که نذاره ناکامی گذشته و ترس از آینده جلوی شکوفایی هاش رو بگیره … درست مث یه شاخه گل سرخ میون علف های هرز که حسرت باغ و بستان رو نمیخوره و ترس از این نداره که یه بچه شیطون داره میاد طرفش تا اون رو بچینه . بذار برم پیشش ببینم چی میگه ….

 خوب سلام به تو جوان عزیز .. چطوری ؟ چه خبر از درس ها ….”"بعد از حرفهای من”" خوب پس اینطور … فهمیدم چی شده … بذار باهم یکم از همون گل صحبت کنیم … من به این اعتقاد دارم که کل سیستم جهان خلقت روح داره و حس میکنه … مطمئن هستم که اگه اون گلی که براتون اون موقع مثالش رو زدم حتی چند ثانیه قبل از چیده شدنش از شاخه ، ترس و تردید مرگ و فنا و نابودی رو به خودش راه نداده … چون اگه اینجور بود نمی تونست خودنمایی کنه و زیبایی هاش رو تا لحظه آخر نشون بده و جابه جا پژمرده میشد . ولی حالا تو چرا … تو چرا قبل از اینکه عمرت تموم بشه پژمرده شدی و خودت رو ناکام این زنگی میدونی …. مگه تو همون کسی نبودی یه دفتر خوشگل از اون فانتزی ها داشتی به نام دفتر عقاید و توش کلی سوال بود … ” البته سوالات غیر مجاز هم بود” اونجا خودم دیدم که نوشته بودی میخوام پزشک بشم … یادت میاد به همه دوستات هم اونو دادی تا برات پر کنند تا براتون بشه یه یادگاری از دوران شیرین راهنمایی و دبیرستان … کجاست … کوش اون دختر ؟؟؟ یادت میاد آقا پسر عزیز … آره خود تو سوم راهنمایی بودی عشق چی بودی … بذار بهت بگم … کانتراستریک … عجب بازی بود … به قول خودت کنار در A خف میکردی با اسنایپر و از اونجا منتظر گروه سیتی ها بودی … یادت میاد چه حالی داشت اون لحظه طرف هد شات میشد ….. الان کجایی الان فرگت چنده ؟؟؟؟ بگو ببینم دمیجت تو بازی هم میشد ۱۰ از ۱۰۰ بازی رو ریست میکردی … دلت میومد از اون مرحله به اون سختی که خیلی خوب ازش گذشتی دل بکنی … ؟؟؟ کجاست اون رمز آسپیرین تو ؟ کجاست اون روحیه و انگیزه تو واسه اینکه بتونی بازم پیش بری … خسته نشی و کولاک باشی …. کجاست اون دسته آتاری و میکرو که باهاش سوپر ماریو ( قارچ خور ) بازی میکردی … ؟ الان لذت داشتن اتم تو بازی جنرال یا اون جک و جونورهای تخیلی بازی وار کراف رو وقتی توش برنده میشدی رو داری … ؟ من عاشق اون موقع ات بودم … میدونی چرا ؟ چون وقتی کم میاوردی بازم مرد بودی … میرفتی و بازم باهاش کلنجار میرفتی با پیروز بشی … تو همون آدمی … دخترم تو همون دختر دل نازکی هستی که وقتی تو پارک ارم پیر مرد دست فروش رو دیدی به خودت گفتی من در مقابل این آدم مسئولم … دلت سوخت و رفتی بهش کمک کردی … با این حال که خودت پول همراهت نبود … رفتی از مامانت گرفتی و بهش دادی … الان تو کجایی بچه ……. الان که خودت همه چیز رو داری … میدونی چقدر لذت داره اگه دکتر بشی … دکتر خدایی … همون کار خیر از دستت میاد برای اون آدم چند برابر انجام بدی …. پس بدون و درک کن که تو الان باید حرکت کنی …. حرکت کن …. خودت میدونی باید چی کار کنی … میدونم که الان هم عروسک های بچگیت رو گذاشتی تو کمدت …. پیش خودمون بمونه … با یکی شون ولی داری هر شب هم میخوابی . اگه داداشت به اون بی احترامی میکرد تو جیغت میرفت هفت آسمون … انقدر به نسبت یه جسم بی جون احساس داری … به یاد احساسات قشنگت بیفت که تو واقعا میتونی دل خیلی ها رو بدست بیاری و با شروع و تولد خودت مایه خیر و برکت های فراوون بشی . هنوز هم چشم اون پیر مرد فرسوده … اون مادر فقیر و پدر شرمنده پیش خنواده اش به تلاش و دستای تو هست که بتونی کاری کنی. یادت میاد با اون دختر همسایه تون که یه روز در میون میرفتین خونه هم دیگه ، کاسه بشقاب ها و وسایل خاله بازی و پخچال و ماشین لباسشویی و سماور پلاستیکی و …. رو برمیداشتی و باهاش همون سناریوی بازی دفعه قبل رو اجرا میرکردی و چقدر لذت میبردی ؟ پس چرا میگی الان از کنکور و خوندن خسته شدم ؟ یادت میاد اون بچگی ها چقدر از دیدن یه کارتون لذت میبردی و حتی اگه مث راد رانر ( بیب … بیب ) تکراری هم بود بازم نگاهش میکردی الان هم ولت کنند دوست داره عمو قناد و شکرستون ببینی .. مگه نه ؟ ولی خوب الان بزرگ شدی و باید با همون ذوق بچگی بچسبی به چیزای دیگه ای که میخواد آینده ات رو بسازه ….هنوز هم عاشق اون پسر بچه شکمو هستم که وقتی خوراکی میومد تو خونه تا تهش رو در نمیاورد بی خیال نمیشد ….. یادت مامانت اون رو کجا قایم کرده بود از دست تو ؟؟؟ ولی تو انقدر برات مهم بودی و انقدر تیز بودی که یک دو سه پیداش کردی … الان خمود وخسته و مرده شه چرا …. ؟ به تک تک لحظلات قبلت نگاه کن …. دم به ساعت تو کوچه بودی … از استپ هوایی زوو … گل کوچیک گرفته و شاید هم قبلش کارت بازی و تیله بازی …. تمام عشقت این بود که پسر خوبی بشی تا اولین ماشین کنترلیت رو برات بخرن … ار همونایی که پسر داییت داشت … یادت میاد شب و روز خوابش رو میدیدی … من از تو همون آدم او انتظار دارم … کسی که با هدفش زندگی کنه  …. خودت رو پیا کن …. پسر عزیزم … پا عوض کردن رونالدینیوی و دریبل زیدانی رو چقدر تمرین کردی که بتونی تو مدرسه انجام بدی… یادت میاد رفتی تی شرت ورزشی پرسپولیسی ها که تبلیغات اون روزاش “تیدی” بود رو خریدی و شماره بازیکن محبوبت رو تا بخوای خودت رو به شخصیت و استیل بازی اون نسبت بدی ، پس چرا الان خودت رو شبیه یه کنکوری تاپ و فوق العاده نمی کنی ؟ … یادت میاد سر یه گل با رفیقات بحث میکردی و بعضی وقت ها هم بازی بهم میخورد … الان هم همون اندازه پیگیر باش …قلعه وجودیت رو الان هم میتونی انقدر قوی بسازی تا مث خلیفه و پیگ و رت تو بازی جنگ های صلیبی غافل گیر بی انگیزگی ها نشه … دخترکم تو هم که عاشق بازی وسطی بودی قدیما … یادت هست به یه توپ که به سمتت میومد چطور نگاه میکردی … یا میتونست بهت بخوره و بسوزی و بری بیرون و یا زرنگی کنی و بگیری و بشه برات ” یه بل دارم دوسش دارم ، منتظر ….” اون موقع از اون توپ که شاید باعث سوختنت بشه میترسیدی که کلا بازی نمی کردی ؟ پس چرا الان به مشکلات به چشم همون توپی که میتونه برات بشه یه بل نگاه نمیکنمی …. ؟ بذار دیگه تیر آخر رو بزنم و دیگه چیزی نگم … تو قبلا اگه احتمال شانس هم وسط بودی کلی ذوق و شوق داشتی و انگیزه … یادت میاد با چه بد بختی از بابات یا پول تو جیبی و قلکت میرفتی آدامس TOY BOX و لپ لپ و تخم مرغ شانسی از اونایی که تو دلش یه قوطی زرد نگ بود میخریدی و تموم فکرت به اون جایزه اش بود … الان که وقتش هست و حتی شانسی هم نیست … عزیز دل بخونی و دل بدی … مث همون سابق  بچه گی هات شک نکن که میشه و میتونی به همه هدف هات برسی … من اون دختر کوچولویی رو دوست داشتم که انقدر تو خیابون نق میزد تا به بستنی قیفیش برسه … الان هم نق بزن … به مدل خودت … زوم کن رو خواسته هات … کجایی عزیز … ؟ باور داشته باش که خدا نزدیک تو هست و عاشق اینه که تو همون پویایی رو داشته باشی …. خیلی بده اگه بخوای بری تو نا امیدی و طرف شیطون رو بگیری … خدا به بنده هاش میگه : من به خاطر تو اون رو از درگاهم روندم و بیرونش کردم ، شیطان گفت خدایا من مخلص تو هستم و به تو تا آخر عمر بندگی و عبادت و سجده می کنم ولی به انسان نه … و خدا هم انقدر که تو براش مهم بودی قید شیطون با اون همه سال سابقه نیک و پسندیده رو زد .. بعد حالا انصافه تو بری و دست بندازی گردن شیطون و به خدا توجه نکنی …

وارد بازی شو ! چه چیزی را از دست می دهی ؟ همه با دست های خالی آمده ایم و با دست های خالی از این دنیا می رویم .. سرزنده باش تا با هم ترانه ای از زیبایی ها بخوانیم و فرصت هم هم اکنون هست و آری ، این گونه است که هر لحظه غنیمتیست .

تاخیر یکی از بزرگترین توهین ها نسبت به خداست و هستی است ؛ خداوند اکنون آماده است … تو میگویی فردا ! خداوند اکنون میخواد که تو موفق شوی  ((((()))))) پس، نگو فردا . باید هم اکنون اتفاق بیفتد …زمان دیگری وجود ندارد ؛ این همان جان کلام است … اگر میخوای بالاتر از فرشته ها بروی ……

تولدی دیگر به پایان رسید … مراقب خودت باش

(( مهندس افشار))

http://alirezael.ir/post.php?p=84


برچسب‌ها: مشاوره کنکور, کنکور سراسری, مشاوره کنکور سراسری
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] 

بیاید با خودمون صادق باشیم آیا پزشکی  ، مهندسی میخوایم ؟ایا رشته خوب میخوایم؟اگه فک میکنی هنوز به صورت جدی شروع نکردی ولی ته دلت این رشته ها رو میخواد پس شروع کن.شروع کن چون این ازمونای پیش رو کل ۶ ماه اولو برامون دوره میکنه پس هنوز دیر نیست.فقط کافیه اراده کنی ، به خدا می دونم که اگه بخوای می تونی همه چی رو عوض کنی .خود من این ازمون جمع بندی پایه برام حکم یه کنکور رو داره چون درسایی رو که توش مشکل دارم رو میخوام بزنم(البته نه اینکه درسایی دیگم عالی باشه نه.ولی اینا ضعیف ترم)

 

شاید این ازمون از ازمونای دیگه بدتر بدین البته شما تمام  سعی تونو مبکنین تا بهترین ازمونو بدین اما باز دارم میگم این ازمون هر نتیجه ای بگیرید مهم ارزیابی یا همون تحلیل اون هست .

اها راستی داشت یادم میرفت سال ۹۰ با همه بدی ها و خوبی هاش تموم شد ایشالله سال ۹۱ بهترین سال واسه رسیدن به ارزو ها تون باشه فقط اینو به یاد داشته باشید که باید از گذشته درس بگیری .

“به گذشته فکر نکن به زمان حال فکر کن به همین لحظه و به خودت بگو بهترین کار که الان باید انجام بدم چیه”

در آینده ویدیو هایی آماده کردیم که برای دوستان قرار می دم تا دانلود کنند خیلی از نظر روانی بهشون کمک می کنه به همه شما توصیه می کنم دانلود کنید

در این ویدیو آقای حیدری با دوستان کنکوری چند کلامی صحبت کرده .


برچسب‌ها: مشاوره کنکور, کنکور سراسری, مشاوره کنکور سراسری, حرف دل کنکوری
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] 

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب